مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 1:35 PM ::  نویسنده : شب های نقره ای

دخترک به مرز آسمان رسیده بود 

همانجا روی آخرین پله ی زمین ایستاد و نگاهی به پشت سر کرد 

زمین و زمان همه را کروی تر از آن دید که شنیده بود 

خاطرات منحنی ، رویاهای استوانه ای ، آرزوهای دایره ای ، فکرهای نقطه ای ...

در انحنای لبخندها یک لحظه تردید کرد

خودش را توی کوچه های گذشته دید ...  

هیچ نگاهی ، صدایی ، مستقیم نبود 

در امواج مبهم زمان مسیر نگاهش را عوض کرد 

تاریخ را دید که مثل ساعت دور خودش می چرخد 

به ساعتش نگاه کرد زمان در لحظه ی میعاد توقف کرد سرش سوت کشید ...

آرام دستش را بلند کرد ودستگیره ی آسمان را گرفت 

به نقطه ی آغاز رسید همانجا که روزی توی دالان های خاکستریش به پایان رسیده بود 

آهسته تر از نجوا توی خواب و بیداری به زندگی سلام کرد 

یک دست مهربان اولین پله را نشانش داد 

همان پله ای که با  شمعدانی های قرمز رنگ تزئین شده بود 

دست های مهربان او را گرفت و زمان شروع به حرکت کرد ...




پ. ن : سلام رفقای مهربون برگشتم ، یعنی برم گردوند ! همون دست مهربون رو می گم 


بابت مهربونی هاتون ممنونم ...



ئاسو 








یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 1:25 PM ::  نویسنده : شب های نقره ای

دوان دوان تا انتهای جاده منتهی به امامزاده ای که از مسجد بی خدا غریبتر است می دوم ...

شاخه های نحیف، برگ های لرزان، شیشه های بخار گرفته ... چقدر اینجا همه چیز شبیه من است،

همان جا شمعم را روشن می کنم به دیوار تکیه می دهم، شمع که آب می شود ، چشم هایم هم خجالت را کنار می گذارند ...


خوشحالم که ئاسوی عزیزم سلامتیش رو بدست آورده . 

ئاسو کسی بود که بعد از اتفاقات اون سال ، تیکه تیکه های منو از خاک بلند کرد و به هم چسبوند و اونقدر بهم انرژی داد که دوباره بتونم سرپا بایستم.

پست خداحافظیش رو برداشتم، چون مطمئن باشید که بدون اون من هم نخواهم نوشت نه اینجا نه هیچ جا، قلمش رو به این کلبه ساده و بی ریا برمی گردونم حتی اگه شده با تمنا ... 


مدیونشم و ممنونش

ئاگرین



جمعه 1 اردیبهشت ماه سال 1391 :: 1:29 PM ::  نویسنده : شب های نقره ای

بعد از مدت ها دوری و دلتنگی اگر چه هنوز بیمار بودم و حس می کردم مثل قبل سرحال نیستم 

و نبودم ...

اما شوق دیدنت ،لمس دستهای مهربونت ، و دیدن نگاه عاشقت بهم جون دوباره داد 


و من و تو یه روز ابری و نم نم بارون ...


بعضی روزها نمی گذرن اگر چه تقویم از اون ها عبور می کنه اما تو همچنان توی اون روزها زندگی رو ورق می زنی ... و لحظه هایی که به ابدیت می رسند تا تو در اونها جاری بشی 



روسری حریر آبی رو از وقتی روی شونه هام انداختی ، همون که عطر دست هات بهش روح داده و برای من عزیزش کرده هنوز روی شونه هامه و عطرش انگیزه ی نفس هامه ...

 به خاطر همه چی ممنونم .. و دسته گل رز سرخت ... آره دلم بارون بیشتری می خواست خیلی پرتوقعم نه ...

به خاطر همه ی مهربونی هات ممنونم ، راستی اگه نبودی ، اگه نداشتمت ، ... اصلن قرار نبوده که نداشته باشمت ! چون یه طرف ترازو یه دنیا درد و سختی و یه طرف دیگه ش محبت های تو ... تو سهم من بودی وگرنه چطور این همه درد رو تحمل می کردم ؟

یادته بهم گفتی" تو سهمتو از درد و سختی کشیدی حالا وقتشه که خوشبخت باشی "

خوشبخت خوشبخت ! خب منم همون روز که اینو بهم گفتی قبول کردم و البته بعدش باور کردم که خوشبخت ِ خوشبختم ...




 دوستای عزیزی که جویای حالم شده بودید سهبای عزیز ، مریم و بهار مهربون و یاس وحشی یزرگوار و همه ی عزیزایی که تو پست قبلی من نگران شدید باید بگم مهربونیهاتون رو فراموش نمی کنم الان خوبم قصدم ناراحت کردنتون نبود 

امیدوارم همیشه زندگیتون سرشار از سلامتی و امید باشه 




                                                           ئاسو 



پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 :: 8:20 PM ::  نویسنده : شب های نقره ای

چه حس خوبیه اینکه تو هستی و 

عاشق تر از خودم پیشم نشستی و

عادت میدی منو 

به مهربونیات 

تا من نفس نفس 

دیوونه شم برات ...

لحظات جدایی خیلی سنگینه، بیش از اون چیزی که فکرش رو بکنی، وقتش که می رسه، حس می کنی توده غم و غصه از تو در توهای دلت راه افتاده و الانه که سرت رو بکوبه به طاق!

تو راه که داشتم بر می گشتم، بارون خوبی گرفت ... همون بارون لعنتی که می خواستیم ولی ...


  

DON'T FORGET ...NNN

ئاگرین

و به یاد نوشته ای از گودر 

غبار سفر از گیسوانت بگیرم، به آب دیده ...


نابینایی را می مانم که لذت نور را چشیده است ، لذت رنگ را ، لذت مهتاب شب را ... 



جمعه 25 فروردین ماه سال 1391 :: 1:14 PM ::  نویسنده : شب های نقره ای

پرتگاه 

جای غریبیست 

هول و وحشت از سقوط دلت را می خراشد 


حالا فرض کن !

سقوط را تجربه کرده ای چند بوته ی ناپایدار هم دست آویزت شده اند 

نه جرات فریاد داری نه تماشای سنگلاخ ته دره 


نگاهت به آسمان و هیچ ... امیدی 


ناگهان خدا را می بینی 

بی آنکه لبخند همیشگی اش را از تو دریغ کند دستش را دراز می کند و تو را در آغوش می گیرد 

آنقدر گرم 

آنقدر مهربان 

که فقط می توانی کمی چشمانت را باز کنی 

و امنیت را 

بار دیگر با تمام وجود تجربه کنی 


آفریدگارم هزاران بار فدای مهربانی های هزاران باره ات !

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی  خدای من دوستت دارم 


خیلی سخته که روزها  از لا به لای صحبت اطرافیانت بفهمی بیماری لاعلاج گرفتی ...

بعد سکوت کنن ، که حرف بزنی ، تو سکوت کنی که حرف بزنن ، منتظر باشن که معجزه شه تو منتظر باشی که زودتر خلاص شی ...

تو این میون نگاه می کنی می بینی چمدونت خالی تر از خجالت و  پر تر از شرمندگیه 

می ترسی ... نه از مرگ از اون ور مرگ که روسیاهی و دست خالی ...

چرا دروغ بگم وقتی از درد لبریزبودمو و آمار مسکن ها و آرام بخش ها ... یه کم ناشکری / بغض / چرا /چرا /.... 


اما حالا که آنقدر حالم خوبه که در خودم نمی گنجم و بند نمی شم 

می خواهم به یاد عطر آغوشش بمیرم قبل از آنکه بمیرم !



پ.ن : خیلی سخت بود خیلی دردناک بود ، دوره ی سختی بود داروهای زیادی مصرف کردم از همه بیشتر حساسیت هام بیشتر شده بود اگه از دوستان وبلاگی کسی رو رنجوندم به بزرگواری خودش ببخشه و حلال کنه از این به بعد با ئاسوی متفاوتی روبرو خواهید شد 

ئاسویی که درد داغون و حساسش کرده بود و مسلمن نا امید و زخمی بود 


از دوستای بی نهایت مهربونی که تحملم کردن حتی بدون اینکه بدونن بیمارم سپاس گزارم  و محبتشون رو تا ابد فراموش نمی کنم 


و از ئاگرین عزیزم ممنونم که هر لحظه با مهربونی بی نهایتش و یه دنیا بزرگواری و عشقش مرگ رو از لحظه هام بیرون می کشید که اگه نبودروزها قبل مرده بودم برای سپاس گزاری از محبت هاش ترجیح می دم پست بعدی رو بهش اختصاص بدم البته با زبان قاصرم 


پاینده باشید 


ئاسو 




   1      2      3      4      5      6      7      8      9   >>
شب های نقره ای ...
نویسندگان این وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 10515